ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

ایلیا

فدای اون خنده هات بشم

پسر گلم الان خیلی آروم توی گهواره ات خوابیدی.هنوز هم توی گهواره کنار تخت مامان و بابا می خوابی. تا چند وقت دیگه که بخوای توی تختت بخوابی باید دکور اتاق رو کامل عوض کنم و تخت تو رو بیارم توی اتاق خودمون. راستی این دومین سالی هست که تو ماه رمضان تو با ما هستی.البته با وقتی که توی شکم مامانی بودی میشه 3 سال.و الان سه ساله که من نمی تونم روزه بگیرم.آخه هنوز هم به تو شیر میدم و روز به روز دارم ضعیف تر میشم. مامان جون وقتی اومده بود شیراز پیشمون مربای آلبالو واسمون درست کرد و تو هم وقتی در یخچال رو باز میکنم میگی آبالو .لبت رو غنچه میکنی و منم ذوق میکنم. لثه های پایینت هم خیلی زیاد متورم شده و دیشب هم خیلی بی خواب شده بودی.فکر ک...
4 مرداد 1391

تیر ماه

اومدم با عجله چندتا از عکساتو بذارم و برم.نمی دونم چرا اصلا وقت نمی کنم مطلب بنویسم.البته 1 هفته رفتم جهرم.مامان جون و خاله نیلوفر و نیکا اومده بودند پیشمون.خیلی بهمون خوش گذشت اما دایی بابابزرگ (بابای خودم)٢٧ تیر ماه فوت کرد و ما هم با عجله رفتیم جهرم. ایلیا جون الکی خودش رو به خواب زده ایلیا و جمع عروسک هاش که با خاله نیکا عکس گرفتیم ایلیای درس خوان ایلیا و کیانمهر که 22تیر ماه روز 5شنبه با مامان جون اینا رفتیم بیرون. ایلیا خونه مامان جون داره تاب بازی میکنه 23 تیرماه دشت ارژن   ...
3 مرداد 1391

ایلیا

پسر گلم این روزها خیلی سرم شلوغه و زیاد نمی تونم واست بنویسم. امروز صبح خیلی سرحال بیدار شدی و اما چون زودتر از همیشه بیدار شده بودی الان که ساعت 12:15 هست دوباره خوابیدی. منم سریع توی خواب ناخنت رو کوتاه کردم آخه هنوز از ناخن گیر میترسی. ایلیا جون از صبح تا شب اگه خونه باشیم بابچه های همسایه سرگرمی. همسایه ی جدیدکه از کرج اومدن دوتا نی نی داره به اسم آرمان و آرمین (البته آرمان نی نی نیست و میخواد بره کلاس اول) و نی نی همسایه بغلی هم اسمش امیر محمد هست. میلاد امام زمان هم همگی با هم رفتیم نورآباد خیلی خوش گذشت اما تو گرما زده شده بودی و باعث شده بود یه کم بی خواب بشی.   راستی مامانی با همسایه بغلی رفت فال قهو...
20 تير 1391

خرید

امروز من و ایلیا جون دو تایی رفتیم خرید.اول رفتیم تره بار خریدیم بعد هم ایلیا رو بردم پارک. بابایی امروز بیرون کار داشت و پیشنهاد داد که خرید رو بذاریم واسه فردا اما من که حوصله ی خونه رو نداشتم کالسکه ی ایلیا رو برداشتم و رفتیم بیرون. ایلیا جون بر خلاف قبلا خیلی کالسکه اش رو دوست داره و هر جا که کالسکه اش رو ببریم توی اون میشینه و ایراد نمی گیره.خیلی هم حساس هست که بچه ها به کالسکه اش دست بزنند.حساسیت زیادی نسبت به وسایلش داره البته به بزرگتر ها میده اما دوست نداره بچه ها به وسایلش دست بزنند. کلمه ای هم که زیاد تکرار میکنه نیکا یا نیکایی هست.خیلی دلش واسه خاله نیکا تنگ شده راستی روز جمعه برای اولین بار بابایی ایلیا رو بر...
13 تير 1391

این روزهای ما

این روزا ایلیا جونم هرچی رو که میگیم تکرار میکنه.بعضی کلمات رو هم خیلی خنده دار میگه مثلا دمپایی که اصلا نمی تونم بنویسم چی میگه آخه فقط آهنگشو میزنه. بزنم به تخته خوابش هم خیلی بهتر شده و مامانی هم از صبح تا شب سرگرم این نینی کوچولو هست و دیگه بی خیال درس خوندن و سر کار رفتن شده. چند روز پیش عروسی دختر خاله بابایی بود و ما رفتیم جهرم.خیلی بهمون خوش گذشت اما شب عروسی ایلیا خوابش میومد و منم ایلیا رو نبردم و اونو گذاشتم خونه مامان جون.هر لحظه به فکرش بودم واگه اون بود خیلی بیشتر بهم خوش می گذشت.ساعت 1 بود که خاله نیلوفر زنگ زد و گفت ایلیا خوابش میاد و چون خوابش نمی بره کلافه شده . ما هم سریع خودمون رو رسوندیم و ایلیا شیر خورد و خواب...
10 تير 1391

واکسن 18 ماهگی ایلیا

بالاخره روز یکشنبه 28 خرداد ایلیا واکسن 18 ماهگی رو زد. اون مرکز بهداشتی که ایلیا اونجا پرونده داشت فقط یکشنبه ها واکسن می زدند من هم مجبور شدم دو روز زودتر از تاریخی که باید واکسن میزد ایلیا رو ببرم واسه واکسن. آخه تا یکشنبه هفته آینده هم نمی تونستم صبر کنم و خیلی استرس داشتم.از چند روز پیش هم به چشمای ایلیا نگاه نمی کردم احساس گناه میکردم و با خودم میگفتم من دارم به اعتماد ایلیا خیانت میکنم.بابایی که خیلی به حرفای من می خندید اما من این حرفا رو جدی می گفتم.خلاصه صبح ساعت 10:15 با خاله نیکا ایلیا رو بردیم بهداشت.من که فقط یک کیک خوردم و نیکا هم یه موز. هردو مون استرس داشتیم.خیلی شلوغ بود و ایلیا ساعت 11:20 واکسن زد.اول یه قطره ی خوراکی بو...
29 خرداد 1391

حرف های ایلیا

کلمه ای که ایلیا جون زیاد تکرار میکنه نتن ((نکن)) هست.                                                                                                                                            ...
25 خرداد 1391

آخ جون سوغاتی

بابابزرگ ایلیا(بابای خودم)واسه ایلیا از کویت لباس فرستاده بود. دیروز به دستمون رسید و یه عالمه ذوق کردیم شلوارها که سایز ایلیا نبود اما پیراهن ها اندازه بود.عکساشو توی ادامه مطلب می ذارم                                                                                       &nb...
25 خرداد 1391

ایلیا و هندوانه

پسر کوچولوی مامان عاشق هندوانه هست             اگه هندوانه ببینه دست از پا نمی شناسه و هیجانی میشه و با صدا هم هندوانه می خوره (هورت می کشه) منم که طبق معمول فقط ذوقش میکنه.البته هندوانه ی قرمز رو دوست داره . چند روز پیش یه هندوانه کنار یخچال بود و ایلیا می خواست با زحمت هندوانه رو بلند کنه و بیاره. منم یه هندوانه ی خنک از توی یخچال واسش آوردم و وقتی دید که قرمز نیست نمی خورد هندوانه ی آناناسی رو دوست نداشت و این قدر بهش اصرار کردیم که خورد                         ...
24 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد